Departed

...Never fade in the dark...

...Never fade in the dark...

Departed

او کسی است که اهمیت جمعی ندارد،او فقط یک فرد است...
《لوئی فردینان سلین》

آخرین مطالب

Our wings are burning

 

 

Virgin black_our wings are burning 

Genres:Symphonic metal_Gothic metal_Gothic doom
Year :2003
Origin :Australia
Y/A  :1995_Present

 

?Look at my face..Do you see god+

 

تحمل کن!

یک وقت هایی میشود که عمیقا میخواهم ناخن هایم را در گوشت بدنش فرو کنم و جوری خط بیندازم که رگه های خون روی پوستش دلبری کند و خورده پوست های کنده شده خون الودش که زیر ناخن هایم مانده عذاب وجدانم را ده برابر کند...میخواهم جوری در گوشش داد بکشم که موهایش سیخ شود و چشمهایش اشک بزند...میخواهم مثل سگ هار دهان کف کرده جوری گازش بگیرم که گوشتش کنده شود و درد کل بدنش را بی حس کند ...میدانید او مرا حرصی میکند..نمیتوانم ببینم اعصابش خراب است نمیخواهم اینطوری باشد ...

من حتی در دلداری دادن هم افتضاح هستم!میدانید متن بالا قسمتی از هم دردی من است:/مرده شورم ببرد...

او قوی است ...بشدت قوی است...ولی خسته..خیلی خسته...میدانم که بالاخره از این خندق عبور میکند ولی نمیتوانم بهم ریختگی اش را تحمل کنم ..به شیوه ی خودخواهانه ای میخواهم برگردد !من به او ایمان دارم!حتی اگر خودش نداشته باشد ...میدانم میتواند خودش را جمع کند میدانم که وقتی درد میکشد بالاخره پر در می اورد ولی نمیتوانم ببینم تقلا میکند...ولی او به اندازه ای قوی است که میتواند بجنگد! اغلب به قدرت تحملش غبطه خورده ام چون او تسلیم نمیشود!

Welcome back MCR♡_♡

MCR_Welcome to black parade

بالاخره بعد تقریبا ۷ سال مای کمیکال رمنس برگشت!!!

ان ها با انتشار تاریخ کنسرتی در کالیفرنیا پنجشنه رسما برگشتشان را اعلام کردند ☆_☆

به شدت اوردوز کننده ای خوشحالم!البته نمیدانم واقعا باید زار بزنم یا بخندم اخر میدانید جرارد وی در این مدت تبدیل به یک راکون ریشو چاق شده است...

در هر صورت مهم نیست عاشقان شیمیایی من همیشه عالی هستند!

 

https://www.rocksound.tv/news/read/my-chemical-romance-mcr-reunion-tour-tickets-dates

 

 

 

کبریت

دم عمیقی را میبلعد کل اتاق شش هایش را پر میکند کتاب مثل پرنده ی زخمی بی حالی از دستش سقوط میکند و روی میز می افتد ..تلق...چندتا برگه زیر هیکلش تا میخورد.بازدم توام با غیظی از حلقش بیرون میدود.میگوید:چه کتاب نچسبی...ازت متنفرم از هر کلمه ات.کی تمام میشوی نه تمام نمی شوی تو با من میمانی تو همیشه هستی همه جا!نه اشتباه است ..فقط خدا میتواند از همیشه و هرگز بگوید این درست نیست نه نیست ..نیست ...

صندلی را عقب می‌کشد می‌ایستد دستهایش از این جیب به آن جیب پاکت سیگار را بو می‌کشد ..غیر از خورده های توتون ته جیبش چیز دیگری نیست...تازه یادش آمد که دیگر نمی کشد...نمی خواست دیگر انرژی مصنوعی به خودش تزریق کند..زیادش بود..خشکی گلو و سوزش معده هم آزارش می داد ولی بازهم دلتنگ بود و گرسنه برگ تلخ توتون...

نگاه وحشی اش روی آسمان ماسیده است بوی بد گوگرد کبریت دیوانه اش کرده و شهاب سنگی به سویش می اید او می توانست برود یا تا ابدالدهر بماند اما او نه رفته و نه مانده کتاب را از وسط باز کرده را مثل خل و چل ها روی سرش گذاشته و شعله ی کبریت را نگاه میکند او از بوی کبریت منزجر است ولی مجذوب آتش است شاید برای دیدن شعله های عصبی زبانه کش حتی خودش را هم آتش بزند وقتی کبریت ببیند باید بکشد کبریت از سوختگی سیاه میشود و او دوباره خواندن را شروع میکند...وقتی برای خیالات نمانده...